p:42

ضربان قلبم دیگه احساس نمی‌شد.
بدنم مثل تکه‌ی چوب خشک شده‌ای بود که هر لحظه آماده‌ی شکستن بود.
همون چیزی که تمام مدت ازش می‌ترسیدم…کابوسم.
_هانا… هانا…
صدا زدن‌های مکررش مثل طناب نجات، لایه‌لایه صحنه‌ی مقابلم رو در خودش بلعید. یهو هوای اتاق برگشت توی ریه‌هام؛ اکسیژنی که تا همین چند لحظه، به‌ طرز بی‌رحمانه‌ای ازم دریغ شده بود رو با یه نفس بلند بلعیدم.
چشم‌هام باز شد.
با وحشت به اطراف نگاه کردم، دنبال هر نشونه‌ای که ثابت کنه «اونجا» فقط یه مشت تصویر تلخ توی مغزم بوده، نه واقعیت.
کوک:فقط یه کابوس بود
لعنت به گوش‌ها .
بازهم از شنیدن واضح صداش محروم شدم.نگاهم روی نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار قفل شد.
اونقدر طولانی که انگار واقعا امیدوار بودم با نیروی خیره شدن، بتونم دیوار رو سوراخ کنم و ازش عبور کنم.
سینه‌ام با هر نفس تند و بریده‌ای که می‌کشیدم، بالا و پایین می‌رفت.
ریه‌هام تازه یادشون افتاده بود چطور کار کنن.ناگهان صورتم بین دو دست گرم و آشنا محکم گرفته شد.
سرم رو به نرمی، اما با اصرار، از دیوار جدا کرد و به سمت خودش چرخوند.
کوک:ببینمت…
لایه‌ی اشکی که جلوی چشم‌هام جمع شده بود، اجازه نمی‌داد درست ببینمش.
نمی‌تونستم چهره‌اش رو ارزیابی کنم، حتی نمی‌تونستم مطمئن بشم حالش خوبه یا نه . همه‌چیز تار شده بود؛
فقط می‌دونستم اونجاست.
شاید اشک‌هام رو دید، یا شاید خیلی خوب می‌دونست الان توانی برای توضیح خودم ندارم؛ برای همین، بدون پرسش اضافی، تنها چیزی رو که بیشتر از هرچیزی بهش محتاج بودم بهم داد،
یه بغل . آروم کشیدم توی سینه‌اش.
اشک‌هایی که با تقلا سعی داشتم کنترلشون کنم، تسلیم شدن و روی گونه‌هام سر خوردن.
نفسی عمیق کشیدم و عطر تلخِ چوبی ادویه‌ایِ منحصربه‌فردش رو به ریه هام فرستادم. همونی که همیشه من رو یادش می‌نداخت،حتی وقتی خودش نبود.محکم بغلش کردم. جوری که انگار تمام زندگیم بهش وابسته بود.
مثل تشنه‌ای که بعد از مدت‌ها سرگردونی، بالاخره به یه چشمه‌ی آب زلال رسیده باشه.چشم‌هام رو محکم روی هم فشار می‌دادم، شاید اون تصاویر وحشتناک عقب برن، کم‌رنگ بشن،اما در عوض فقط اشک‌ها با شدت بیشتری می‌ریختن روی گونه‌ام.
سوزش و دردی که دست‌هام رو درگیر کرده بود نادیده گرفتم. توی این لحظه، دنیای من محدود شده بود به همین مرد و آغوشی که بهتر از هر داروی آرامبخشی بود.
طبق عادت، دستش رو از لای موهام رد کرد. آروم موهام رو نوازش میکرد. شقیقه‌م رو بوسید و آروم گفت
کوک:بهش فکر نکن… فقط یه کابوس بود.
پشت لحن آروم و نگرانش، یه چیزی بود. یه کنجکاوی مهار شده.
می‌خواست بدونه چی دیدم که این‌طور از هم پاشیدم،اما مرور اون تصاویر توی ذهنم، مثل این بود که با دست خودم، میکروفون یه بمب صوتی رو روشن کنم.
ناخودآگاه، با وحشت هلش دادم عقب،
مثل کسی که با ماکروویو ترکیده روبه‌رو شده باشه.
زیر نگاه متعجبش، خودم رو عقب کشیدم و به پشتی تخت چسبوندم.
دست پانسمان‌شده‌ام رو کشیدم روی رد اشک‌هام،انگار می‌خواستم هر نشونه‌ای از ضعف رو پاک کنم.
هانا:م… می‌خوام بخوابم، تو برو
من یه تهدید بودم.
برای همه.
مخصوصاً برای اون.
اگه یه روز، ناخواسته، بهش حتی یه خراش بندازم…فکر کنم با اولین تکه شیشه‌ای که گیرم بیاد، این‌بار کار رگ های گردنم رو تموم میکنم
کوک کمی مکث کرد؛
چشم‌هاش تیره‌تر از قبل.
کوک:چی دیدی؟
خدایان…از اینکه اون‌قدر راحت می‌تونست لابه‌لای بهم‌ریختگی ذهنم راه بره و چیزی که می‌گذره رو حدس بزنه متنفر بودم.
هانا:هیچی، می..
کوک:گفتم چی دیدی؟ می‌دونی که از تکرار کردن حرف خوشم نمیاد
حرفم رو برید.محکم.
بدون جا گذاشتن دری برای فرار.
باید چی بهش می‌گفتم؟
مستقیم بگم«هی مرد، من خواب دیدم کشتمت، پس لطفاً یه کم فاصله بگیر، قبل از این‌که تو واقعیت هم سلاخیت کنم؟»
هانا:و من هم گفتم
باز هم اجازه‌ی ادامه نداد.
انگشت‌های لرزونم رو از روی لبه‌ی بانداژ برداشت و محکم بین دست‌های خودش گرفت
کوک:تا زمانی که بهم توضیح ندی توی کابوست چی دیدی که دوباره برگردوندت به تنظیمات کارخانه…هیچ‌جا نمی‌رم.
نفسی عمیق کشیدم تا بغضی رو که با تمام قوا تلاش می‌کرد راه نفس کشیدن رو ببنده، قورت بدم.
هانا:دیدم که وقتی توی… توهماتم غرق بودم..بهت آسیب زدم!
بی‌اختیار، با صدای بلندتر از قصد، گفته بودم.یه‌جور اعتراف پاره‌پاره.
هانا:از این‌که تو… یا هرکس دیگه کنارم باشین می‌ترسم،چون معلوم نیست هر لحظه قراره چی پیش بیاد!!!
چشم‌هاش رو برای لحظه‌ای روی هم فشرد. انگار حرف‌هام رو مثل خنجر تحویل گرفته بود، اما نه برای خودش،
برای من.
دیدگاه ها (۰)

p: 43

p:44

p:41

p:40

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۱*ویو هانا*(فلش بک به فردا) با دل در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط